|
حوزه نجف و مروه الشرويني
چند روزي است از سفر عتبات بازگشته ام. مايل بودم اوضاع حوزه
نجف را رصد كنم. در نجف اطلاعيه هايي براي ثبت نام در حوزه هاي علميه
(خواهران و برادران) ديدم. موسسه جديد التاسيس آيت الله سيد محمد باقر
الصدر نيز پرده اي براي جذب طلبه زده بود (مهلت از اول رجب تا آخر آن). شب
جمعه در حرم امام حسين عليه السلام با دو طلبه كه از نجف آمده بودند هم
صحبت شدم. بعدا فهميدم كه از اطراف كشمير هستند. قطر الندي و بل الصدي،
شرح رضي و كتبي از اين دست را مشغول بودند. به حوزه ايران انتقاد داشتند
كه چرا از متون اصيل فاصله گرفتند. (متوجه شدم حوزه نجف نسبت به مباحث
لزوم تحول در حوزه، به شدت بيگانه است). از اعلميت آيت الله وحيد خراساني
در فقه و اصول نسبت به آيت الله العظمي سيستاني سخن گفتند!! و حال آنكه
خود مقلد آيت الله العظمي سيستاني بودند. كارتهاي شهريه شان را نشانم
دادند. از كارتهاي ما بيشتر بود. آيت الله خامنه اي هم به طلاب نجف شهريه
مي دهند. گلايه كردند كه چرا علماي ايران (كه براي زيارت به نجف مي آيند)
ياد ندارند عربي صحبت كنند. گفتم كدامشان به نجف آمده و نتوانسته صحبت كند
همچون شما؟ به روحانيون كاروانها اشاره كردند!! گفتم اينها طلاب فاضلي
هستند ولي اطلاق علماي ايران ، انصراف به غير ايشان دارد.
تتمه: در رابطه با اتفاقي كه براي مروة الشرويني افتاد به ياد
مطلبي افتادم. چند روزي است كه منتظرم در وبلاگ رفقا (چه آنان كه مشهد اند
و چه آنان كه تونس و لندن) در اين مورد چيزي ببينم ولي به هر دليلي آنها
از اين مورد گذشتند. دلاليل متفاوت است شايد اتفاقات ايران به قدري سهمناك
بوده كه آنها را از صرافت پرداختن به اين مطلب انداخته است. شايد هم ديده
اند صدا و سيما به اندازه كافي و حتي بيشتر از اندازه كافي به آن پرداخته
اند (تا آنجا كه روي اعصاب رفقا رفته و مانند جريان غزه، حلشان از شلوغ
كاري صدا و سيما به هم خورد)، شايد هم به همان دليل كه روزنامه كيهان،
كشته شدن زهرا بني يعقوب را سانسور كرد اينها هم كشته شدن الشرويني را
سانسور كردند. شايد هم محض رضاي خدا از آن سخن نگفتند. هر چه هست به من
مرتبط نيست. فقط پيش خود گفتم نظر خودم را بنويسم: باشد براي پست بعدي. دست هاي خالي
تمامي علوم حوزوي بر پايه اين دغدغه توليد شده اند تا ارتباطي منطقي و عقلاني با منابع دين (قرآن و سنت) برقرار شود و پاسخ گوي نيازهاي آدمي باشد. آنچه در حوزه هاي علميه اتفاق مي افتد آموزش و تعليم اين علوم است؛ ابزارهايي كه براي شناور شدن و غوص كردن در منابع دين فراهم شده است؛ ولي سواد حوزويان در رابطه با محتواي منبع اندك است؛ منابع ما - براي علوم اسلامي اعم از فقه و كلام و اخلاق و ... - منحصر در كتاب، سنت و عقل است؛ اكثر طلاب با محتواي منابع علوم اسلامي به شدت بيگانه اند. نكته در اين است كه رجوع به اين منابع با توجه به منبع بودن آنها براي علوم اسلامي، بسيار متفاوت است با خواندن قرآن و احاديث؛ اين سنخ از رجوع، در بين طلاب هست؛ ولي مطالعه منابع از اين زاويه كه منبع هستند اتفاق نمي افتد. شهيد بهشتي، نديدن تمامي ادله _آيات و روايات_ را از آسيب هاي اجتهاد مي دانست. برخي از ما حوزويان مانند آن رفيقي هستيم كه از طرف كميته امداد 150000 تومان، بن خريد گرفت و رفت گوشت كوب برقي خريد؛ ولي پول نداشت تا گوشت بخرد تا آن را بكوبد. ما هم علم اصول را خوب ياد داريم؛ روش هاي فقاهتي را فرا مي گيريم ولي دستهايمان خالي است؛ از آيات و روايات، همان هايي را بلديم كه در دروس خارج به ما گفته اند؛ به زعم اينكه اگر بيش از اين لازم بود در ضمن دروس مطرح مي شد لذا به مطالعه مجدد منابع نمي پردازند. ضد حال
درست یک سال پیش در چنین روزی ساعت 11 (تقریبا نزدیک به دو ساعت پس تحویل سال) در حالی که در ماشین نشسته بودیم و برای عرض تبریک سال نو، به منزل پدرم میرفتیم صاحبخانة محترممان با تلفن همراه بنده تماس گرفتند و فرمودند: تا نهم عید منزل را تخلیه کنید!! (قرارداد شفاهی ما تا اوایل تیر ماه بود). اگر آنها نبودند
فرمود: هُوَ الَّذِى بَعَثَ فىِ الْأُمِّيِّنَ رَسُولًا مِّنهْمْ يَتْلُواْ عَلَيهْمْ ءَايَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الحْكْمَةَ وَ إِن كاَنُواْ مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُّبِين خداوند است كه در ميان مردم عوام و بیسواد، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مىخواند و آنها را تزكيه مىكند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مىآموزد هر چند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند عزیزی فرمود: اگر تمام ساکنان زمین، همچو بوعلی سینا و ملاصدرا بودند، اگر همه آنها همانند کانت و ویتگنشتاین و ... بودند باز هم خداوند متعال به سوی عوام و جاهلان رسولی را میعوث کرد. «بعث فی الامیین رسولا» اگر محمد امین و اولاد والاقدر وی نبودند چگونه آگاه می شدیم: لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ قُلْتُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ قَالَ ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْكاً لِأَنَّ الْعَبِيدَ لَا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَا يُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِيراً وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ فَإِذَا لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِلْكاً هَانَ عَلَيْهِ الْإِنْفَاقُ فِيمَا أَمَرَهُ اللَّه تَعَالَى أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ وَ إِذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَى مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَيْهِ مَصَائِبُ الدُّنْيَا وَ إِذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى وَ نَهَاهُ لَا يَتَفَرَّغُ مِنْهُمَا إِلَى الْمِرَاءِ وَ الْمُبَاهَاةِ مَعَ النَّاس ...
علم به آموختن نيست. علم فقط نوري است كه در دل كسي كه خداوند تبارك
و تعالي ارادة هدايت او را نموده است واقع ميشود. پس اگر علم ميخواهي،
بايد در اوّلين مرحله در نزد خودت حقيقت عبوديّت را بطلبي؛ و بواسطة عمل
كردن به علم، طالب علم باشي؛ و از خداوند بپرسي و استفهام نمائي تا خدايت
ترا جواب دهد و بفهماند.» گفت: سه چيز است: اينكه بنده خدا براي خودش درباره آنچه را كه خدا به وي سپرده است مِلكيّتي نبيند؛ چرا كه بندگان داراي مِلك نميباشند، همة اموال را مال خدا ميبينند، و در آنجائيكه خداوند ايشان را امر نموده است كه بنهند، ميگذارند؛ و اينكه بندة خدا براي خودش مصلحت انديشي و تدبير نكند؛ و تمام مشغوليّاتش در آن منحصر شود كه خداوند او را بدان امر نموده است و يا از آن نهي فرموده است. بنابراين، اگر بنده خدا براي خودش مِلكيّتي را در آنچه كه خدا به او سپرده است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر كرده است بر او آسان ميشود. و چون بندة خدا تدبير امور خود را به مُدبّرش بسپارد، مصائب و مشكلات دنيا بر وي آسان ميگردد. و زماني كه اشتغال ورزد به آنچه را كه خداوند به وي امر كرده و نهي نموده است، ديگر فراغتي از آن دو امر نمييابد تا مجال و فرصتي براي خودنمائي و فخريّه نمودن با مردم پيدا نمايد. ريشخند هاي شاعرانه
صهر محترم ما (يعني داماد ما) از كاراكاس mail نموده اند:
اختلاف نظری بين حافظ و صائب و شهريار بر سر "آن ترک شيرازی" اتفاق افتاده : چند مطلب بي ربط:
اول: كم كم باورم مي شود كه جامعه ايران دارد عرفي مي شود.
دوم: دلم براي آقاي احمد و نيز فاطمه فرتوك زاده خيلي سوخت؛ به شدت از تقي شهرام متنفر شدم. از رسول جعفريان هم كمي دلخور شدم كه چرا سرنوشت شاپورزاده (فاطمه فرتوك زاده) را آنجور كه آقاي احمد گفته بود در كتاب نياورد. سوم: بماند چهارم: هر وقت زوار حضرت رضا به مشهد تشريف مي آورند به شدت متلك باران مي شوم. يعني زائران بيشتر به بنده متلك مي گويند تا مشهدي ها! پنجم: وقتي به مردم نگاه مي كنم احساس مي كنم خيلي از آنها دورم. جهان زيست آنها بسيار متفاوت با فضاي زندگي من است. از چشمان آنها اين را مي خوانم. مي ترسم! احساس بيگانه بودن مي كنم. حوزه بايد متحول شود!!!
ميان مردم خبري نيست. ولي ميان مسئولين تا دلتان بخواهد خبر است. قربان شهرداري مشهد شوم. چون قرار بوده سي سال و سه خدمت باشد براي خودش سي خدمت جفت و جور كرده بيا ببين:
از آسفالت خيابان ها گرفته تا تعريض كال هاي مسير سيل (نه كه در مشهد خيلي سيل مياد) و يا احداث پاركينگ طبقاتي و ...؛ جمع آوري زباله هاي مشهد در دو نوبت هم قابل تبليغ است كه به خاطر تقواي مديران شهرداري از آن چشم پوشيده اند بماند تميز كردن سالن هاي شهرداري و چايي خوردن به موقع و ... . براي هر كدام از اين خدمات، با بنرهايي آنچناني چنان تبليغ كرده اند كه بوي منت از آنها به مشام مي رسد. ولي خداييش سال ديگر همين اطلاع رساني را يكي ديگر از خدمات خود معرفي مي كنند. از مشهد بگذريم. از بقيه شهرها خبري ندارم ولي زياد متفاوت نبايد باشد. در اين ميان الحق و الانصاف صدا و سيما سنگ تمام گذاشته. به نظر من برنامه هاي اين سازمان نسبت به سال هاي پيشين قابل مقايسه نيست. در مجموع حوزه بايد متحول شود!!! تحول حوزه در دو سطح
تغيير كتب درسي، مدرك دانشگاهي دادن، بهبود سيستم پرداخت شهريه، دقت در پذيرش حوزه، ساماندهي و بالا بردن كيفيت پژوهش در حوزه و … همه اينها فقط از لوازم تحول در حوزه هستند. اينها را نمي توان تحول دانست؛ اگر اينها را تحول بدانيم حوزه از اول انقلاب تا كنون متحول شده است. مهم اين است كه تحول براي چه منظوري پي گيري شود؟ شناسايي هدفها در فضاي تحولخواهي حوزه، بسيار ضروريتر از ترويج كتب اصولي شهيد صدر در نظام آموزشي حوزه است. تحول در حوزه بايد در دو سطح پيگيري شود: يكي در بُعد كلان كه مثلا حوزه هاي قم و مشهد و ... در اين سطح ديده شوند؛ و ديگري در بُعد منطقهاي. در نگاهي كلان به حوزه، اهدافي همچون كاربردي كردن فقه در سيستمهاي مرتبط با شؤون جامعه همچون اقتصاد و سياست و فرهنگ و ... (ميتواني بگويي فقه نظامها) و يا اهدافي از اين قبيل بايد دنبال شود. آنگاه متناسب با اين اهداف است كه ديگر به تغيير كتب آموزشي حوزه بسنده نميكني بلكه كل سيستم آموزشي حوزه را دوباره تعريف ميكني و حتي به تغيير محتواي كتب آموزشي ميپردازي؛ زيرا مثلا محتواي كنوني كتب اصول فقه، بيشتر به كار رسالههاي عمليهي فردي ميآيد تا نظام اقتصادي اسلام. با توجه به اهداف كلان، نگاه و زاويهي ديد آدمي به مباحث مطرح شده در اصول فقه تغيير ميكند و در تلاش خواهد بود تا از آنچه در اصول فقه مطرح ميشود پلي بزند براي رسيدن به بايستههاي اصول فقه. براي تحول در حوزه، علاوه بر سطح كلان آن، بايد بُعد منطقهاي هم لحاظ شود. به عنوان نمونه تحول در حوزهي مشهد علاوه بر آن نسخهي همگاني كه ادعا ميشود - با توجه به شرايط خاصي كه دارد - احتياج به نسخهاي بومي نيز دارد: در رابطه با فجايع صهيونيستها غزه بود كه به ذهنم رسيد حوزهي علميهي مشهد علاوه بر هر تحولي، احتياج به تحول در تلقي خود از اسلام با قرائت شيعي دارد. واقعيت اين است كه عوامل مختلفي دست به دست هم دادند تا علوم حوزوي متداول، فقهايي همچون مقام معظم رهبري و آيت الله سيستاني و آيت الله مكارم (و بسياري از علماي قم و ديگر بلاد) را مجاب كند تا در رابطه با فجايع صهيونيستها در غزه بشورند و حتي برخي فتوا دهند كه مقداري از سهم امام عليهالسلام را ميتوان براي مردم غزه ارسال نمود؛ ولي بيشتر علماي مشهد نتوانستند از همين علوم حوزوي، يك حجت شرعي براي دفاع از غزه بيابند تا آنجا كه يكي با احتياطي شرعي فرمود هر كسي در منزلش دست به دعا بردارد (آنهم در جمعي خصوصي كه از دو نفر تجاوز نميكرد و حتي حاضر به اعلان عمومي همين نظرش هم نبود) و ديگر با تمسك به ادلهي عقلي افاضه نمودند: اين، عقلاني است كه آنها كشته شوند تا ما سالم بمانيم ...! (به خرده پاهايي كه سني بودن مردم غزه را محملي براي سكوتشان بلكه خوشحاليشان از كشتهشدن غزهنشينان ميدانند كاري ندارم). بايد براي فضاي فرهنگي حوزهي مشهد كاري كرد؛ اين مساله را نبايد در جريان تحول در حوزهي مشهد از نظر دور داشت. برخي بزرگان حوزهي مشهد به جاي اينكه استانداري و شهرداري و شوراي مديريت حوزه را پاسخگوي خود بداند از آنها حساب ميبرد! براي امضاي يك بيانيهي متوسط و متعادل، از آقاي فرجام چشم ميزند. تحول در حوزهي مشهد علاوه بر نياز به فاكتورهاي كلاني كه براي تحول حوزههاي علميه ديده ميشود احتياج به نسخهاي محلي و بومي دارد شايد قروي بودن حوزهي مشهد علاج شود و تعظيم شعائر حسيني در قمهزني و پوشيدن پيراهن مشكي خلاصه نگردد و به جاي آن، تعظيم شعائر را در زنده كردن اهداف امام حسين عليهاسلام بداند؛ باشد كه يزيد و معاويهي آن زمان را در اين عصر به تطبيق بنشيند. تحول بی تحول!
مدعیان تحول بدجوری به جان حوزه افتادند؛ اصل تحول در حوزه بسیار خوب است و حتی ضروری؛ ولی حرف حساب آنها چیست خدا می داند. از طلبه های سال دوم به بالا - خواهر و برادر- در جبهه مدعیان تحول مشغول ارائه مطالبات خویش از حوزه سنتی هستند و برای بهبود آن، تحلیلش می کنند. خواهری با نگاه فرهنگی خاص آنهم از نوع شهرداری و اداره هایی از این قماش، دیگری با طنازی موسیقیایی و رندی خاص خود، آن دیگری هم با نگاه سنتی محض خود در سطوح بالای مدیریتی در حوزه قم، دوستی دیگر با تیشه ای در دست با نگاه فرهنگستانی/ اراده ای، مدیری فعال با جنبشهایی زلزله مانند، طلبه ای دیگر با طرح هایی بنیادی همچون بهمن های زمستانی و ... همه و همه مدعی تحول اند و به نقد حوزه پرداخته اند. جبهه تحول خواهی آنقدر وسیع است که در آن سوی مرزها نیز می توان صدای این مدعیان را شنید تا آنجا که گریزپایی همیشه نالان، حباب وار در آن سوی مرزها طرحی بنیادین برای تحول حوزه ها پیشنهاد می کند. بماند که غیر طلاب هم این اواخر، پدرانه، تحول را به حوزه توصیه می کنند. در این میان، حوزه برای اینکه همچون گوش قربانی، ذاتیات خود را از دست ندهد عاقلانه تن به این تحول بی شاخ و دم نمی دهد و در عین حال متهم به تحجر می گردد. من از ادعای تحول دست کشیدم تا آن زمانی که این مدعیان دورغین و راستین، تحول را کاملا مشخص کنند و به نتیجه ای واحد برسند. من فکر کنم هم نشینی تحول خواهان برای برخی از آنان «یوم تبلی السرائر» باشد؛ آنجاست که سره از ناسره مشخص می گردد. تا زمانی که این تمحیص و تمییز بین مدعیان تحول، مشخص نشود حوزه حق دارد و عقلانی است مقابل این ادعاها، ایستادگی کند. در هر صورت به نظر من، ادبیات تحول هنوز بالغ نشده و نشانه آن، این همه اختلاف نظر و این همه تفاوت ایده و سواد و انگیزه در میان تحول خواهان است. حوزه، خودش تحول را می خواهد ولی این تحول است که یک دست نشده و مسیری مشخص را نشان نمی دهد. برخی از نظریه های تحول، حوزه را نمی خواهند. غزه، ذبح ميشود
هر روز در طبقهي پايين مدرسهي آيةالله خويي، من و برخي از رفقا، پاي درس حاج محمدآقاي مرواريد مينشينيم و سعي ميكنيم بفهميم تا اگر در در وسط وضو و يا نماز و يا هر عمل عبادي ديگري، شك در صحت آن عمل كرديم، چه كنيم؟ بعد از آن هر روز در درس حاج آقاي تبادكاني مينشينم تا ببينيم آيا ممكن است يك فعل واحد، هم مورد امر و هم مورد نهي واقع شود؟ ما سعي ميكنيم اينها را بفهميم تا شايد اميدوار شود: كودكي كه در غزه گرسنه مانده، پدري كه نميداند به خانه برخواهد گشت، مادري كه نميداند روي اجاق گاز چه بگذارد، تازه عروسي كه نميداند بيوه شده است يا نه، پسربچه پرجنب و جوشي كه به جاي پرتحرك بودن در بازي دزد و پليس، بايد در فرار از چنگ يك سرباز كاملا مسلح، چابك باشد، دختر بچهاي كه به جاي عروسك بازي، بايد يتيم نوازي كند و ... . ما سعي ميكنيم منظور آخوند و آقا ضياء و محقق ناييني و مرحوم حاج شيخ و ... را درك كنيم تا ساكنان جهنم غزه، خيالشان راحت باشد از اينكه برادران ديني آنها قدر عافيت را ميدانند و اميدوار باشند كه انشاءالله از ثواب درس خواندن ما، بهرهمند ميگردند. علاوه بر خشنود شدن غزّه نشينان، سران كشورهاي عربي از فعاليتهاي علم ما ناراحت و غضب ناكاند ولي ما به آنها ميگوييم به كوري چشم شما، محكمتر در سنگر علم و دانش ميايستيم، بميريد از اين عصباني. ولي كودك فلسطيني،
آن طرف ايستاده و ما و ملك عبدالله را تماشا ميكند.
|
|


