تبليغاتX
نگاه نو


يادش بخير زماني كه به دبستان مي رفتم دوست داشتم براي نوشتن تيترها و يا چيزهاي جديدي كه مي آموختم از قرمزيِ مداد گلي استفاده كنم هم چشم نواز بود و هم روان مي نوشت.
الآن هم دوست دارم بچه گي كنم و خطوط قرمز انديشه ام را با مداد گلي ترسيم كنم.
راستي شما خطوط قرمز انديشه ات را با چه، مي كشي؟



+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



ضرورت تحول در حوزه، از مقولاتي است كه به اندازۀ مثنوي هفتاد مَنْ، مقاله و گفتگو و ... پيرامون خود مي بيند. اين همه گفتگو، نشان دهنده مقاومت قشري خاص در حوزه در برابر ضرورت اين تحول است. اگر اين قشر از ادبيات قابل قبولي براي دفاع از وضع موجود برخوردار بودند بسيار مغتنم بود كه مخالفان حوزه از فضل و نخبگي خاصي برخوردارند ولي درد آنجاست كه مخالفان اين تحولِ بايسته، نه تنها در تصور مفهوم تحول درمانده اند بلكه حتي در درك حوزه اي كه از آن دفاع مي كنند عاجزند.

مرحوم علي دواني در خاطراتش نقل مي كند: در جريان تحولي كه مرحوم امام خميني و آية الله شيخ كاظم حائري و فضلايي همچون آية الله مطهري و ...در دوران آية الله بروجردي پي گيرش بودند مسؤل بيروني آقا كه نوكر ايشان بود و نيز برخي اطرافيان كه اصلا فضلي نداشتند توانستند ذهنيت آقا را نسبت به امام و طرح هايش عوض نموده و موجبات سردي روابط امام و آقاي بروجردي را فراهم كنند و عملا طرح تحول در حوزه ها را - كه از سوي امام و برخي فضلاي ديگر به آقا پيشنهاد شده بود و ايشان هم پذيرفتند - عقيم نمايند.

ايشان در ادامه گله مي كند كه: تا كِي بايد نبض حوزه در دست آقازاده و نوكر آقا باشد؟ كساني كه نه تنها دلسوز وضع حوزه ها نيستند بلكه نگران موقعيت شغلي و تدريس هاي خويش اند.

من از اين گونه افراد، به «آدم هاي نگراني» تعبير مي كنم كه در هر جايي كه ببينند موقعيتي براي اظهار وجود دارند مي دوند و با سر و صدايِ خود، همه را كَر مي كنند و در همه جا ديده مي شوند: از معاونت آموزش فلان مدرسه و تدريس در فلان مكتب خواهران و مدرسه شهيد مطهري گرفته تا مديريت تبليغ در نماد روشنفكري حوزه و روحاني حج؛ همه سنگرها را پر مي كنند و در همه جا حضور به هم مي رسانند و از دور به كساني كه موقعيت آنها را به خطر بيندازد تيغ پراني مي نمايند. براي اين افراد، اصول فقه و تسلط بر آن، موضوعيت ندارد؛ بلكه اصول فقهي در نزد اينان معتبر است كه از حلقوم كفاية و رسائل بيرون آمده باشد. نگراني اينان از تغيير ساختار حوزه ها نيست؛ نه، اينان در آن رتبه اي نيستند كه ساختار حوزه را تصور كنند؛ نگراني اينان بسيار كوچك است: نگران اند كه نكند اصول فقه مرحوم مظفر و يا رسائل تبديل به (مثلا) حلقات شهيد صدر شود؛ چون بزرگترها و رضوي هاي خود را ديدند از پس تدريس حلقه 3 بر نيامده و به بهانه نامنظم بودن شاگردانش، خود را خلاص نمودند.

 به نظر من، براي تحول، بايد از بازتعريف اهداف شروع كرد و مشخص نمود هدف حوزه چيست. نه به اين معني كه هدف حوزه تا الآن اشتباه بوده و بايد هدف جديدي برايش معرفي نمود؛ نه؛ مشكل آنجاست كه هدف حوزه در نزد مخالفان تحول، فراموش شده؛ الآن هدف در حوزه هاي علميه، تسلط بر تدريس رسائل، مكاسب و كفاية الاصول است تا آنجا كه اگر كسي مُخِ اصول باشد ولي بيان خوبي براي تدريس نداشته باشد بيسواد است چون يك تدريس رسائل در پرونده تحصيلي اش ندارد و يا اگر تدريس كفايه دارد شاگردانش كم اند و از جمله كساني هستند كه فقط يك شب از شاگردانش جلو هستند.

واقعا فاجعه است؛ فضل و نخبگي حوزوي منحصر است در تدريس رسائل و مكاسب و كفايه؛ فضل حوزه از طريق كميّت شاگردان مشخص مي شود يعني كميت و تعدد شاگرد بر كيفيت آن مي چربد. فاجعه آنجا بيشتر رخ مي كشد كه مي بينيم اين مدرسين درجه دوي رسائل و مكاسب هستند كه خط و نشان مي كشند و فضلايي همچون حاج مهدي آقاي مرواريد و حاج محمد آقا مرواريد و حاج آقاي تبادكاني و حاج آقاي درايتي و ... با شيخِ جنبش در يك جبهه و يك خط اند ولي كوتوله هاي حوزوي در اين ميان سر و صدا به پا مي كنند و گرد و خاك نموده تا بلكه خودي ها همديگر را نشناسند.

 البته جاي نگراني نيست؛ اينان در آينده مصداقي خواهند بود براي مثالي كه مقام معظم رهبري در جمع نخبگان حوزوي فرمودند: اگر تحول را درك نكنيم و آن را مديريت ننماييم و هم پاي آن جلو نرويم مانند فلان مرد مازندراني خواهيم شد كه بيست سال و يا بيشتر در جنگل هاي مازندران بي خبر از همه جا زندگي مي كرد. يعني تحول وي را منزوي مي كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



روز شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها، يكي از رفقاي قُم نشين، پيامكي مرقوم فرمودند به اين مضمون:

آية الله وحيد خراساني: اگر استخوان انگشت دست بشكند چه دردي دارد؟ حال تصور كنيد استخوان سينه بشكند؛ در هر نفسي جان آدمي بالا مي آيد؛ از روز سوم رحلت پيامبر، سينه شكسته،  تا نود و پنج روز پس از رحلت ايشان.

سؤال: اگر آية الله العظمي وحيد خراساني همين دقت و توجه و كنكاش در مصائب حضرت زهرا سلام الله عليها را در خطبه هاي اين مظلومه هم خرج مي كردند چه معارفي كه نصيب مان نمي شد! برخي دوست دارند بيشتر بسوزند نه اينكه بيشتر بدانند و حال آنكه توصيه بزرگان دين، اين بود كه بدانيد و معرفت تان را زياد كنيد تا عمق فاجعه را درك نماييد سوزش و حزن به سراغتان مي آيد؛ به تعبيري ديگر، آنچه مطلوب است حُزني است كه در پس معرفت حاصل مي گردد؛ اگر شخصيت حضرت زهرا سلام الله عليها درك شود و عظمت و عصمت وي، فهم شود براي اشك ريختن لازم نيست تصور كنيد كه از سوم تا نود و پنجم با سينه شكسته نفس مي كشيد ودر هر نفس جان مي داد.

خداي رحمت كند علامه اميني را؛ نقل كرده اند روي منبر بود و داشت نامه اي از نامه هاي معاويه را كه خطاب به اميرالمؤمنين علي عليه السلام نوشته بود مي خواند به جايي از نامه رسيد كه معاويه مي نويسد: انت يا علي ...

در همين جا مي بينند كه علامه اميني بلند بلند شروع به گريه مي كند كه معاويه، علي بن ابي طالب را اينچنين خطاب مي كند. اين گريه عمق معرفت را حكايت مي كند؛ معرفتي كه احساسي خالص را به وجود مي آورد. براي علامه اميني كافي است كه اين جمله از نهج البلاغه خوانده شود كه حضرتش فرمود: الدهر انزلني ثم انزلني ثم انزلني حتي يقال معاوية و علي

براي علامه اميني لازم نيست كيفيت بريده شدن سر امام حسين عليه السلام تشريح شود؛ كافي است بگوييد كه عمربن سعد به حسين بن علي مي گويد يا بيعت با يزيد يا شمشير؛ كافي است بگوييد كه  شمر براي عباس بن علي امان نامه آورد؛ كافي است بگوييد روز تاسوعا اباعبدالله عليه السلام به عباس سلام الله عليه مي گويد: بنفسي انت.

همين ها كافي است تا جان دادن علامه را ببينيد.

تقصير ما روحانيون است كه در نزد ما، ارزش اشك بيش از معرفت است و شايد هم، سليقه صاحب مجلس چنين مان كرده است كه هر چه داد و بيداد مستمعين بيشتر بود پاكت هم سنگينتر است. نتيجه اين است كه مي بينيم: مجالس با محوريت مداحان اداره مي شود و روحانييت هم از گردونه هيئات حذف شدند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



از منِ طلبه معمولي براي حضرت زهرا سلام الله عليها چه كاري مي تواند بربيايد جز اينكه مواظب باشم آبرويي از ايشان نبرم؟ اصلا زهراء (سلام الله عليها) را آنقدر قوت و توان است كه تاريخ را به تنهايي جلو ببرد؛ ما هم (اگر خيلي خودخواه و خودبزرگ بين باشيم) گوشه اي از تاريخ!

زهرا (سلام الله عليها) آنچنان بر گونه هاي تاريخ نواخت كه فراموش نكند مرز ميان حق و باطل را؛ آنچنان نهيب زد كه صدايش از زمان فراتر رفت و دنيا تا دنياست فراموش نمي كند رسوايي نفاق را؛ آنچنان رسوا كه همه شناختندش و بر همه حجت گرديد مگر كسي كه نخواست بشناسد.

زهرا (سلام الله عليها) به من احتياج ندارد من بايد براي خودم فكري كنم!

ديشب آقاي قرائتي به مسجد ملاحيدر آمد به خطيب آنجا گفت: بگذار امشب من منبر بروم تا جزو روضه خوانان حضرت زهرا باشم!

امروز صبح ساعت شش و نيم صبح پدرم مرا از خواب بيدار كرد كه برو منزل فلاني؛ آنها مرا دعوت كرده اند ولي من نميتوانم بروم. من در راه فكر مي كردم جناب قرائتي با وجهه اي كه دارد مي تواند برود بگويد مي خواهم جز روضه خوانان باشم، مي خواهم منبر بروم! ولي منِ معلوم الحال و مجهول الهویه چگونه و با چه وجهه اي روضه خوان حضرتش گردم؟

رسيدم به مجلس؛ حاج آقا براي منبر تشريف نياورده بودند؛ صاحب مجلس به من رو كرد و ....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



چندي پيش پستي نوشته بودم كه «بكُش اين حقيقت را»؛ خلاصه آن اين بود: پرسش كردن آن هنگام خوب است كه تو را به حقيقت برساند ولي اگر اگر پرسش مي‌كني تا پرسشگر بماني، خيانت به پرسش‌گري انسان نموده‌اي!

پرسيدن آن‌قدر مهم و ارزش‌مند است كه نقطۀ افتراق انسان و غير انسان دانسته شده است. مي‌توانم بپرسم پس مي‌توانم بينديشم پس انسان هستم.

قوام و بُن‌مايۀ انديشه‌ورزي انسان، پرسش است اگر نپرسي، نمي‌انديشي.

ليكن از چه و چگونه بايد پرسيد؟

به عنوان نمونه، وقتي براي كسي، مبرهن و متقن شد كه چون اين جهان و محتويات آن، آفريدۀ خداوند است و خداوند ربوبيت دائمي دارد و دائما در حال تدبير امور است، و نيز وقتي ثابت شد كه همين آفرينندۀ حكيم، براي تكميل حجت بالغۀ خود، رسولاني با پيام‌هايي خاص مي‌فرستد «رُّسُلًا مُّبَشرِِّينَ وَ مُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلىَ اللَّهِ حُجَّةُ  بَعْدَ الرُّسُلِ  وَ كاَنَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (نساء/165) – و نيز مدلّل و مبرهن گرديد كه هماهنگي كامل بين نظام تكويني عالم و نظام تشريعي آن وجود دارد[1]، ديگر چه معنا دارد كه (چنين شخصي) با مفهوم‌سازي غيربومي، دوباره به سراغِ اصلِ بحث رفته و از ارتباط مكوّن و مشرّعِ عالم هستي (امر قدسي!!) با يكي از قسمت‌هاي تحت ملكيّت خود (دنياي عرفي ما!) سؤال كند كه چگونه مي‌توان با اين امر قدسي مواجه شد و آيا تحقق آن در اين دنياي عرفي ممكن است؟

سؤال: امر قدسي چيست؟ توسط چه تفكري و در چه فضاي فكري توليد شده و بار مفهومي آن چيست؟ آيا معادل امر قدسي (با همان بار مفومي كه به همراه دارد) را در ادبيات ديني خود مي‌توان يافت؟

شايد مسلمين از دغدغۀ پرسش‌گراني كه به سراغ امر قدسي رفته‌اند گذشته باشند و شواهد هم همين را مؤيد است؛ وقتي مي‌بينيم علماي ما، غلات را تكفير مي‌كنند و ... ، يعني صاحب اين دنيا و خلفاي وي، بسيار راحت‌تر از آنچه كه فكر مي‌كنيم بر سر يك سفره با ما مي‌نشينند و بلكه بالاتر، ما را بر سر سفرۀ عرفي و اين زميني خود مي‌نشانند. با اين وصف آنچه بايسته است جلوگيري از ورود چنين انديشه‌اي (قدسي ناميدن خدايي كه اجازه نمي‌دهد تا بندگانش، قدسي بنامندش تا ارتباط وي را با آنچه مالك است – به خيال خود-  قطع كنند) به حوزه تفكر اسلامي است؛ نه اينكه به زور دنبال پرسش بود و چون پرسشي نيافتيم براي اينكه پرسش‌گر بمانيم بگوييم: راستي! با امر قدسي چه كنيم؟! آيا تحقق پذير است؟ و ...

پرسشي كه به زورِ زايمان ذهني به عالم انديشه راه مي‌يابد قبل از اينكه پرسش باشد دور زدن حقيقت است؛ بر خلاف پرسشي كه ناشي از بازخواني آراء پيشين، در پرتو بروز مشكلات جديد و شبهات معقول است البته با توجه به چارچوبي كه قبلا، عقلا و قلبا آن را تصديق نموديم؛ چنين پرسشي باعث پويايي است و ماندگاري.

گروهي از رفقا كه اصول فقه مرحوم مظفر را براي‌شان مي‌خواندم وقتي به مباحث دليل عقلي رسيديم، نسبت به برخي از مباحث آن – مانند مقدمه واجب و ترتب -   اعتراض داشتند اما اعتراضي خاص! مي‌گفتند چرا  به بحثي كه كاملا مشخص است و هيچ شائبه‌اي در صحت و درستي آن نيست، وَر مي‌رويم تا دچار خيالبافي‌هاي اصولي شويم. يكي از روحانيون كه ارادت خاصي به علم اصول فقه داشت (و شايد هم بي‌جا  اين‌همه ارادت داشت) در خاطرات خود نقل مي‌كنند كه روزي با مهندسي بل‍‍ژيكي صحبت مي‌كرديم تا آنكه جناب مهندس پرسيد: شما چه مي‌كنيد؟ گفتم: درس مي‌خوانيم. گفت: چه مي‌خوانيد؟ گفتم: مقدمۀ واجب! گفت: يعني چه؟ گفتم: يعني ما بحث مي‌كنيم كه مثلا اگر بخواهيم بالاي پشت بام برويم گذاشتن نردبان لازم است يا خير؟ مهندس خنديد و گفت: چرا بحث مي‌كنيد؟ خُب معلوم است كه بايد نردبان بگذاريد. آشيخ مي‌گويد: پرسيدم: شما چه مي‌كنيد؟ گفت: ما بحث مي‌كنيم كه از اين معادن ايران چه چيز‌هايي مي‌توان استخراج نمود و چگونه بايد آنها را خارج كرد. آشيخ مي‌فرمايند: من خجالت كشيدم.

حال من بيايم به آشيخ بگويم: نه جناب شيخ؛ خجالت نكش! بحث كن! فكر كن! شايد سؤالي به ذهنت برسد! سؤال خوب است! مهم اين است كه سؤال داشته باشي! درمورد چي، مهم نيست!



[1] . زيرا آفرينندۀ اين تكوين و فرستندۀ اين تشريع يكي است و حكمت وي اقتضا مي‌كند كه مطابق آنچه كه مي‌خواهد تشريع كند ابتدا تكوين نمايد و .... (به ارتباط بين حكومت تكويني خداوند بر اين عالم  از يك سو و ولايت فقهاء از سوي ديگر كار ندارم منظورم  ادامه حكومت تشريعي خداوندي است كه مكوّن اين عالم است؛ حال اين ادامۀ حكومت، يا در قالب «فقط» ولايت معصوم عليه‌السلام پي‌گيري مي‌شود و يا در قالب ولايت معصوم و «سپس با اجازه معصوم عليه‌السلام» ولايت جانشين معصوم در حوزۀ  اجراي قوانين شرعي، پي‌گيري مي‌گردد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



تو می توانی هر چه اراده کنی بگویی؛ می توانی واقعیت را(مالکیت مطلق خدا)به امری موهوم و دست نیافتنی و قدسی تحلیل کنی و بگویی:(هنر امام) خمینی (این بود که) پرسش بزرگِ حکم را نی امر قدسی بر زمین را دوباره در جانها بر انگیخت.
ادامه اش را مخاطب می گوید: امر قدسی، قدسی است و در نتیجه عرفی و این دنیایی نیست و ...

آنقدر امر قدسی، موهوم است که نگاه و تحلیلی قدسی و موهوم نسبت به امر قدسی پیدا می کنیم. تحلیل ها و پرسش هایی که قدسی هستند همانند همان امر قدسی، عُمرساز نیست که عُمر سوز است.
واقعیت و حقیقت، قدسی و موهوم و دست نیافتنی نیست؛ آن را قدسی می کنند تا از آن فرار کنند. واقعیت همین جاست؛ پشت سر من، پشت سر ما؛ کافی است رویمان را برگردانیم می بینیم کنارمان است بر روی آن نشستیم و به آسمان نگاه می کنیم تا او را بیابیم.
امام خمینی، نهیب زد که فراموش نکنید ما در خانه کس دیگری زندگی می کنیم، ما مستأجر خدا هستیم با این خزعبلات و خیال بافی ها، ما مالک اینجا نمی شویم؛ پس در محضر حقیقت، حقیقت را انکار نکنیم؛ او همیشه در کنارمان هست این بودنِ دائمی اش، برای ما عادت نشود تا از یادش ببریم



+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



من می دانم کجا هستم؛ می دانم پشت چه چیزی پنهان شده ام تا قیافه ام را نبینی؛ آیا تو هم می دانی چه نقابی را بر صورت داری؟
آیا من بزرگ شده ام؟
آیا من دارم از دست می روم؟



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



وقتی خورشید شنید که «بین الجبلین روضة من ریاض الجنة» است، منتظر می ماند تا روزی یک بار از یکی از این دو جبل سربرآورد و بهشت زمینی را سیر نموده و در جبل دیگر، غروب کند.
ولی از آن روز که دید مطلعش، کوه های پنجتن و التیمور است و مغربش کوه های آب و برق، شاید دیگر رغبتی برای دیدن این بهشت نداشته باشد؛ چون بهشت را میدید که کوچکش کردند، آنقدر کوچک که دیگر بین الجبلین نیست بلکه از یک سو به وروی نواب(بست شیخ حر عاملی) و ورودی شیرازی(بست شیخ طوسی) و از دیگر سوی به ورودی بست طبرسی و ورودی خیابان امام رضا(بست شیخ بهایی) محصور شد.

تتمة: این پست، سفارشی بود!
+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



در پي حقيقت بودن و جستجوي آن، گاهي به اندازه اي زيبا جلوه مي كند كه دوست نداري به حقيقت برسي؛ از همين روي، آنچه مهم مي شود اين است كه تو «در جستجوي حقيقت» هستي! و شايد براي آرامش دل خود، متكبرانه در ذهنت فرياد بزني:‌ «كسي كه به حقيقت برسد فاشيست مي شود».
گاه «به دنبال حقيقت بودن» كلاس و پرستيژي به دنبال دارد كه مي ارزد حقيقت را به پاي آن ذبح كني و به محض نزديك شدن به آن، با چند اشكال منورالفكرانه/كشمشي از آن بگريزي؛ و صد البته، اين نوع رفتار، از تفكرات فاشيستي بريء و منزه است.


+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  | 



چندی پیش، طوفانی سهمگین مشهد را درنوردید. صبح روز بعد، در مسیری که می رفتم، یک روحانی جوان و محترم از سادات گرانقدر را سوار نموده و به مقصدش رساندم.

میانه راه بود که گفت: حاج آقا دیشب فرشته ها و ملائک خداوند، حسابی گرد و خاک کردند!

گفتم: بله؟

گفت: ملائک را می گویم، کولاک کردند.

گفتم: بله بله

بعد از اینکه پیاده شد به ذهنم خطور کرد که در روایاتی آمده است حضرت علی علیه السلام، در جریان جنگ بدر، شبی مخوف برای آوردن آب رفتند که گرفتار 3 طوفان سهمگین شدند؛ پس از بازگشت حضرت رسول فرمودند آن 3 طوفان، عبور جبرئیل و اتباعش و میکائیل و لشکرش و اسرافیل و همراهانش بودند که بر تو سلام نمودند.

ذهن منِ طلبه، آنقدر همخوان با ادعاهای پوزیتیوستی است که احتمال نمی دهد شاید وقایع پیرامون ما، علاوه بر مناشیء تجربی و آزمون پذیر، اسبابی غیر تجربی و ماورائی هم داشته باشد.

راه های کسب درآمد توسط فرهنگ متداول و تجربه محور حاکم برا این دنیا، برای متدینین به گونه ای مشخص شده است که تخطی از آنها خنده دار است: سرمایه گذاری در بورس و یا خریدن زمین و یا استفاده از سود آن در بازار و یا پس انداز و ....؛

صدقه، صله رحم، مهمانی دادن به برادران دینی، احسان به همنوعان، خوش خلقی، نماز شب، احترام به والدین و ... چیزهایی بی معنی برای ازدیاد روزی است و حتی خنده دار؛ زیرا به گونه ای ضمنی همه توافق دارند که روایت و آیه و ... نمی توانند به تولید معرفت بپردازند. اگر موارد فوق را انجام می دهیم بیشتر برای تسکین دل و آرامش و از این دست انگیزه های مضحک (در نزد شریعت) است.

سازمان همواشناسی اعلام می کند که با توجه به تصاویر ماهواره ای و فلان و بهمان و .... باران نمی بارد؛ ولی روحانی فلان روستای دورافتاده نماز باران می خواند و با کمال تعجب باران می بارد! بارانی که نباید می بارید، بارید.

آیت الله جوادی آملی می فرمود: در تحلیل وقایع شایسته نیست که منحصرا علل و اسباب این دنیایی را مد نظر قرار داد همچنانکه شایسته نیست فقط به علل و اسباب ماوراء الطبیعی پرداخت بلکه هر کدارم از این دو می توانند منشاء بروز اتفاقات باشند و بر قوانین این جهان، موثر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط محمد رضا ملایی  |