تبليغاتX
نگاه نو
 به شاپور خان
مطلبي كه نوشته بوديد در رابطه با پيامبر و سوده بنت زمعه، دچار ايراداتي بود كه عرض كردم و از جواب هاي شما هم هنوز قانع نشدم.
در اثبات اينكه عرض كردم شما تاريخ مسلمين را با گزينش مطالعه مي كنيد و به آنچه كه به درد اثبات پيش فرض هايتان مي خورد استناد مي كنيد مطالبي را عرض مي كنم:
آيه مورد استدلال شما : و ان امراة خافت من بعلها نشوزا .... نساء/128
شما فرموديد اجماع علماي اسلام اين است كه آيه درباره سوده بوده و محمد خواسته او را طلاق دهد و ...
اينها اسامي علمايي هستند كه شان نزول آيه را يا غير از اين مي دانند و يا جريان سوده بنت زمعه را به عنوان يكي از احتمالات ذكر ميكنند:
شيخ طوسي؛ التبيان في تفسير القرآن؛ 3/347

ابوالفتوح رازي؛ روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن؛ 6/132

محمد صادقي تهراني؛ الفرقان في تفسير القرآن؛7/364

طبرسي؛ مجمع البيان في تفسير القرآن؛ 3/183

وهبه الزحيلي؛ التفسير المنير في العقيده و الشريعه و المنهج؛ 5/292

محمد طنطاوي؛ التفسير الوسيط للقرآن الكريم؛ 3/330

محمد ابن احمد قرطبي؛ الجامع للاحكام القرآن؛ 5/403

سيوطي؛ الدر المنثور في تفسير الماثور؛ 2/232

آلوسي/ روح المعاني في تفسير القرآن؛ 3/155

امام فخر رازي؛ مفاتيح الغيب؛ 11/235 (اين يكي، چهار احتمال در شان نزول اين آيه مي آورد)

جالب است تقريبا در اكثر تفاسير اهل سنت علاوه بر نقل جريان سوده بنت زمعه به عنوان شان نزول، روايتي از عايشه هم نقل مي كنند كه او شان نزولي ديگر را نقل مي كند و اصلا اشاره به جريان سوده كه ارتباط مستقيمي به خودش (عايشه) دارد نمي كند (اگر شاپور آدم ناواردي باشد مي گويد : چطور شد كه عايشه اينجا خوب است ولي آنجا بد؛ اگر نداني كه چرا اين اشكال وارد نيست بحث نكنيم بهتر است چون اين نوع اشكال كردن ها با ياد داشتن ابتدائيات بحث هاي تاريخي هم برطرف مي شود) علاوه بر آن روايتي كه جريان سوده را به عنوان شان نزول آيه مطرح مي كند در نزد خود اهل سنت زياد مورد اعتماد نيست؛ ترمذي در مورد اين حديث مي گويد: هذا حديث حسن غريب (با يك سال خواندن حديث شناسي فهميده مشود كه اين ادبيات به چه معناست) . تقريبا در بيشتر تفاسر شيعي ، جريان رافع ابن خديجه شان نزول آيه است؛ تفاسير اهل سنت هم اينجور نيست كه با جزميت تمام ، جريان سوده را شان نزول آيه معرفي كنند بلكه روايت سوده را متهم به ضعف مي كنند و يا مثل امام فخر رازي، از ابن ابي السائب نام مي برد كه نزول آيه درباره او بود.

در مورد حديثي كه نقل كردي از پيامبر كه وقتي ايشان مي خواستند ازدواج كنند كسي را مامور مي كردند كه گردن زن مورد نظر را بو كنند و يا قوزك پايش را نگاه كنند و با خوشحالي تمام آن را در كامنت پست قبلي گذاشتن به همراه چند تا شكلك كه حاكي از جوينده نبودنت است عارضم:
اولا چه اشكالي دارد؛ پيامبر حتما بايد زن بدبو مي گرفت و يا قوزك پايش كوچك مي بود كه تو راضي شوي؟ (ولن ترضي عنك اليهود و لا النصاري حتي تتبع ملتهم بقره 120) من اصلا متوجه نمي شويم مشكل شما با اين حديث چيست! شهوتران بودن پيامبر؟ اين حديث چه ربطي به مدعاي از پيش تعيين شده شما دارد؟
ثانيا اين حديث (علي رغم اينكه شيعه با آن مشكلي ندارد) متهم به ضعف و ارسال است.
ثالثا در كنار اين حديث احاديث ديگري هم بود آنها را ديدي؟ يا نخواستس ببيني چون با ادعايت و پيش فرضت بيگانه است؟

در نهايت عرض كنم اگر در كامنت هايي كه برايتان گذاشتم نوشته ام : «شما كه اينقدر مطالعات تاريخي داري ...» اين گفته من، ثابت نمي كند كه من از اعتقادم (شما علمي بحث نمي كنيد) برگشته ام چون هيچ ملازمه اي بين مطالعات زياد و علمي بحث كردن نيست بلكه مطالعه زياد قبل از اينكه منجر به علمي بحث كردن بشود امكان دارد به ذهن چراني تبديل شود.
ما خيلي ساده ايم ؛ چون در موضع اتهام قرار گرفته ايم از سوي چه كسي؟ اي كاش ملحد بود نه مسيحي! ديني كه خود ساخته چند آدم معلوم الحال است و بر خلاف تعليمات ديني حضرت عيسي، كليسا را به وضعيتي در آوردند كه قرون وسطي شاهدش بود. (مي گن در قرون وسطي خواستند عمر يك اسب را مشخص كنند رفتند ببينند كتاب مقدس چه گفته. يكي گفت بابا دندوناش رو بشمريد گفتند در كتاب مقدس دستوري مبني بر شمردن دندانهاي اسب براي تعيين عمرش نيامده! آدرسش را خواهم زد) ديني كه در اثبات عقلاني عقايدش گيج مي خورد. واقعا بر اسلام بايد گريست كه چه كساني نقدش مي كنند ( آنهم نه نقد خود اسلام و عقايدش بلكه نقد شخصيت هايش با گزينش از تاريخي كه خودشان صحت و سقمش را ميدانند و به طرف مسلمان مي گويند حرف نزن ، حق نداري بگي فلان روايت ضعيف است وجعلي است من تو را با همين روايت محكوم مي كنم)
|+| نوشته شده توسط محمد رضا ملایی در یکشنبه 1386/10/30 و ساعت 9:44 قبل از ظهر  
 
به «شاپور بارنابا جوينده» پيرو مطالبي كه برايم نوشته:
سلام
شما علمي وارد بحث نمي شويد. بنده هم مي توانم زندگي شما را مورد مطالعه قرار دهم و با يك پيش فرض ناجوان مردانه (مثلا - بسيار ببخشيد اين لفظ را به كار مي برم- شهوتران بودن تان و يا ديوانه بودن تان و يا ... ) اين ادعاي خود را كه پيش فرض گرفته بودم ثابت كنم با چيدن قسمت هايي از زندگي تان كه به درد اثبات اين پيش فرضم مي خورد. يعني به يك گزينش ناجوانمردانه و غير علمي از وقايع زندگي شما دست بزنم؛ به اين رويكرد خبيثانه من در اثبات پيش فرضم اضافه كنيد كه از هر نقل قولي هم استفاده كنم.
عزيز من، كار سختي انجام نمي دهي . بنده هم مي توانم بدترين صفات را در محمد ثابت كنم حتي از شما بهتر و حتي از صفاتي كه شما به او نسبت مي دهي صفات بدتر و مستهجن تري را مي توانم ثابت كنم
ولي حرف اينجاست كه شما مطالعه و تحقيق تاريخي انجام نمي دهي بلكه گزينش مي كني يعني مي گويي بروم ثابت كنم زن بارگي محمد را يا بروم ثابت كنم دروغ بودن قرآن را و ... (براي اينكه به استهجان اين رويكرد پي ببري مثالي مي زنم: كار شما مثل اينست كه مثلا من بروم ثابت كنم لاابالي بودن شما را و يا دزد بودن شما را و يا شهوت ران بودن شما را و ... و اتفاقا با يك مطالعه گزينشي از وقايع زندگش شما قابل اثبات است)
چون علمي بحث نمي كنيد و مغرض هستيد بنده نمي توانم وارد بحث شوم گرچه بنده اگر دليل محكمي بر ادعاهاي شما بيابم ادعاي شما را قبول مي كنم ولي رويكرد شما حذفي است يعني مي فرماييد آنچه من مي گويم درست است و لاغير.
اگر مسيحي هستي عرض كنم پاپ و كاردينال هاي شما ، به ادعاهاي شما باور ندارند نه اينكه چون كار شما غير اخلاقي است شما را تخطئه مي كنند بلكه به اين علت شما را تخطئه مي كنند كه هم اخلاق علمي را رعايت نمي كني و علمي وارد بحث نمي شوي و هم مغرض هستي.
معاندان و كافران در برابر اخلاق محمد سر فرود مي آورند يعني آنها وقايعي را كه شما نقل مي كني نديده اند؟
يك چيز ديگر: براي اينكه ثابت كنم شما با پيش فرض هاي عجيبي همچون غيراخلاقي بودن كار پيامبر و ... به سراغ متون ما مي روي و ادعايت را ثابت مي كني بيا يك كار ديگر انجام بده: چند پست متوالي در مورد خوي ها و اخلاقيات منحصر به فرد پيامبر ما بنويس.
شاخك هاي ذهنت را چنان تربيت كردي كه در گزينش وقايع تاريخي، چيزهايي را مي بينند كه مثلا زنا كار بودن فلان پيامبر را ثابت مي كنند
راستي خدمتان عارضم كه اگر با پيش فرضي مثل اينكه پيامبر انسان وارسته اي بوده به سراغ تاريخ بروي و با انتخاب گزينشي از وقايع تاريخي آن را ثابت كني باز هم علمي بحث نكرده اي

|+| نوشته شده توسط محمد رضا ملایی در پنجشنبه 1386/10/27 و ساعت 10:54 قبل از ظهر  
 انواع جواب ندادن
جواب ندادن، علت هاي متفاوتي مي تواند داشته باشد؛ گاهي جواب نمي دهي چون ياد نداري، گاهي هم چون بلد نيستي تايپ كني يا بلد هستي ولي دستت كند است جواب نمي دهي، بعضي وقتها هم براي سلامتي روان خودت از جواب دادن طفره مي روي، گاهي هم چون سوال را نديدي يا نفهميدي جواب نمي دهي، گاهي اوقات چون سوال طرف مبتني بر مقدمات بعيده است و حوصله پرداختن به آن را نداري و خودت را هم موظف به بيان آنها نمي داني جواب نمي دهي، بعضي وقتها خودت را «اذا خاطبهم الجاهلون» مي بيني و جواب نمي دهي تا «عبادالرحمن» باشي: «عباد الرحمن ... اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما» و بعضي اوقات هم چون مغروري جواب نمي دهي.
اما جواب شنيدن ها هم انواعي دارد به انواعش كار ندارم؛ به يك نوع خاص و نادر كه در جوامع شهري و روستايي يافت نمي شوند اشاره مي كنم:
برخي افراد كه گونه هايي در حال انقراض بودند (حداقل به نظر مي رسيد به علت رشد فرهنگي جوامع انساني در حال انقراض بودند) ولي روند انقراض آنها متوقف شده است كساني هستند كه اصلا دوست دارند جواب نشنوند هر چند جواب طرف مقابل منطقي و عقلاني باشد؛ يعني اگر چنين جوابي بشنوند با هياهو و بد و بيراه گفتن و هوچي گري بدرقه ات مي كنند واي به حال وقتي كه طرف مقابل اين افراد در جواب دادن اشتباهي كنند (تا پدرش را جلو چشمش نياورن ول كن نيستند). 
دوست گرانقدرمان «پهلوان» گفت ما هم در پست جديدت چيزي بنويسيم بنهد هم خواهش كردم وبلاگ اين حقير را به آنچه در ذهن دارد مزين نمايد و سپس ايشان نوشتند:
اصلا با حال و هواي مطلب  مچ نشدم ! تا بخواهم براي اين پست جوابي بنويسم
(اين هم يك گام و تلاش مذبوحانه ديگر براي بلاگرشدن اين حقير ! ليت موثر افتد)
|+| نوشته شده توسط محمد رضا ملایی در دوشنبه 1386/10/24 و ساعت 11:20 قبل از ظهر  
 زياد مهم نيست؛ وقتت را تلف نكن!
وقتي گفتم: خانم محترم حجاب تان را درست كنيد؛ دهانش را پر كرد و گفت: لا اكراه في الدين!!
نظر شما چيست؟
نظر من: عدم اجبار بر دينداري، آنگاه معني دارد كه انسانها مجبور به انتخاب بي ديني نشوند. در فضايي عدم اجبار بر دينداري معقول است كه راه دينداري از راه بي ديني مشخص شده باشد. «لا اكراه في الدين» چون «قد تبين الرشد من الغي».
الآن كه تمامي ورودي هاي اطلاعات انسانها در دست كساني است كه بي ديني را دين  و باطل را حق جلوه مي دهند واضح است كه راه رشد با راه غيّ، درهم آميخته و در بلكه راه غي و خسران، راه رشد را پوشانده و خود را رشد جلوه مي دهد، چه جاي اين حرف است كه «لا اكراه في الدين»؟
(شايد آنچه را الآن مي نويسم نپسنديد ولي ... مي نويسم): به همين دليل مذكور، اين حرف در جهان كنوني شايد معقول نباشد كه بگوييم: رهايش كن، خودش ... (نمي نويسم چون به كليت آن اعتقادي ندارم).
توجه شود چاره در اين نيست كه مردمان به دينداري مجبور شوند بلكه چاره در اين است كه راه دين و دينداري، به هر گونه اي كه شده نشان داده شود؛ ولي نشان دادن راه دينداري چگونه است؟
البته خصوصيت رشد و حق اين است كه اگر كسي واقعا به دنبالش باشد بالاخره مي يابد هر چند در اين دنياي ضد اطلاعات باشد.؛ ولي توجه داشته باشيد كه اينگونه افراد در دنياي كنوني چقدر هستند و از همانها چه تعدادشان به حقيقت رسيدند؟
البته حقيقت را من مشخص نمي كنم شما هم مشخص نمي كنيد؛ حاكم عقل است.
|+| نوشته شده توسط محمد رضا ملایی در پنجشنبه 1386/10/13 و ساعت 11:3 قبل از ظهر