|
طلوع خورشيد از منظر يك طبقه چهارم نشين!!!
بسيار زيبا و دلنشين، كوه را درنورديد؛ دستي بر شانۀ تكه ابري در آسمان و دست
ديگر را بر گُردۀ كوه گذاشت و با طنازي سر برآورد؛ گيسوان گرمش را به باد سپرد تا بر صورتم بنوازد چرا كه او را فقط من مي ديدم؛ در آن لحظه ناز، چشم ها را ياراي ديدن اين همه زيبايي نبود؛ چرا كه پلك ها همانقدر سنگين اند كه شب قبلش سبك بودند. من، محو عشق بازي ابرها با او بودم كه چگونه خودشان را برايش تكه تكه مي كردند. صدايي، گوشم را خريد؛ تسبيح پرندگانِ مست بود و خوشامدگوييِ عقلايِ شان؛ گفتم تفسير «فتبارك الله احسن الخالقين» را به چشم بايد ديد؛ آفريدگارش اما پوزخندي به من زد و ... معنويت داروخانه!
از قضاي روزگار كتاب «داروخانه معنوي» نوشته رضا جاهد به دستم رسيد؛ همان كتابي كه به علل مختلف، مغضوب و مطرودِ منورالفكران و نخبگان حوزوي و حتي مقدس مأبان شان است و البته بنده نيز؛
همسر عزيزم تورقي كرد و با صدايش روحم را نواخت كه: اينجا نوشته براي بي خوابي بچه اي كه نمي خوابد اين آيه را بنويسيد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربي نسفا فيذرها قاعا صفصفا(طه 105 و 106) بگذاريد زير سرش و بگوييد لاحول ولا قوة الا بالله. آقا يك ماهي مي شود كه علي كوچولوي ما، از شدت بيخوابي و بدخوابي، هم خودش و هم ما را عاصي كرده بود كسي هم نتوانست كمك مان كند مي گفتند خوب مي شود. ما هم از باب «الغريق يتشبّث بكل حشيش» گفتيم عمل كنيم و ببينيم چه مي شود. يك هفته اي است جگر گوشه ام، آنچنان مي خوابد كه بيا و ببين! اگر بخواهم كمي از حرف هاي انتلكتوئلي از نوع حوزوي بزنم كه بيشتر اوقات خوشايند و مورد قبول خودم است تا ديگران، مي گويم: بابا بيا ببين سنت هم توليد معرفت كرده آن هم از گزاره اي كه ابطال پذير نيست! (يا هست و ما نمي دانيم) تتمه: البته لازم به ذكر است كه مطرود بودن و مبغوض بودن اين كتاب در نزد (حداقل) بنده از اين باب است كه اين كتاب، بيش از ده بار در تيراژهاي باورنكردني چاپ مي شود و اين نشان دهنده سليقه مردم در كتاب خواني است و اقبال آنها به كتبي كه در توليد معرفت (البته با نگاه معمول و رايج كه شايد به حق باشد شايد هم نباشد) نقشي ندارند و يا حتي دانسته هاي آدمي را ساماندهي نمي كند و ....؛ واقعا چه درآمدي به جيب زد اين آقاي جاهد. فكر كنم اگر علامه طباطبايي هم به جاي الميزان في تفسير القرآن كتابي مي نوشت به نام البيان في ازدياد رزق الانسان، با فقر قهر ميكرد! البته اگر آدمي بخواهد به متون سنتي با نگاهي جديد رجوع كند كتاب هايي به مراتب قابل تر از اين وجود دارد هواي تازه!
آنقدر كفاية الاصول را خواندم كه در شرف خفگي قرار گرفته ام. هواي انديشه ام شرجي و خفه است؛ دم دارد؛ اكسيژن تازه؛ نداريد؟
خستگي ذهني هم بدچيزي است. و اما امروز ...
شانزده هم تير ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت در چنين روزي امتحان كفاية الصول بخش دوم داشتم. مباحثي همچون قيام الامارات و الاصول مقام القطع الطريقي و قيامهما مقام القطع الموضوعي اذا اخذ في موضوع الدليل بنحو الكشفية سواء كان جزء الموضوع او تمام الموضوع.
دوازدهم همين ماه هم كفاية الاصول بخش يك داشتم و هجدهم همين ماه هم كفاية الاصول بخش سه!! عبارت را مي دهند مي پرسند: آخوند چه گفت؟ وما ذكرنا في الحاشية - في وجه تصحيح لحاظ واحد في التنزيل منزلة الواقع والقطع، وأن دليل الاعتبار إنما يوجب تنزيل المستصحب والمؤدى منزلة الواقع، وإنما كان تنزيل القطع فيما له دخل في الموضوع بالملازمة بين تنزيلهما، وتنزيل القطع بالواقع تنزيلا وتعبدا منزلة القطع بالواقع حقيقة - لا يخلو من تكلف بل تعسف. فإنه لا يكاد يصح تنزيل جزء الموضوع أو قيده، بما هو كذلك بلحاظ أثره، إلا فيما كان جزؤه الآخر أو ذاته محرزا بالوجدان، أو تنزيله في عرضه، فلا يكاد يكون دليل الامارة أو الاستصحاب دليلا على تنزيل جزء الموضوع، ما لم يكن هناك دليل على تنزيل جزئه الآخر، فيما لم يكن محرزا حقيقة، وفيما لم يكن دليل على تنزيلهما بالمطابقة، كما في ما نحن فيه - على ما عرفت - لم يكن دليل الامارة دليلا عليه أصلا، فإن دلالته على تنزيل المؤدى تتوقف على دلالته على تنزيل القطع بالملازمة، ولا دلالة له كذلك إلا بعد دلالته على تنزيل المؤدى، فإن الملازمة إنما تكون بين تنزيل القطع به منزلة القطع بالموضوع الحقيقي، وتنزيل المؤدى منزلة الواقع كما لا يخفى، فتأمل جيدا، فإنه لا يخلو عن دقة. مداد گلي!
يادش بخير زماني كه به دبستان مي رفتم دوست داشتم براي نوشتن تيترها و يا چيزهاي جديدي كه مي آموختم از قرمزيِ مداد گلي استفاده كنم هم چشم نواز بود و هم روان مي نوشت.
الآن هم دوست دارم بچه گي كنم و خطوط قرمز انديشه ام را با مداد گلي ترسيم كنم. راستي شما خطوط قرمز انديشه ات را با چه، مي كشي؟ ![]() |
|


