|
چند مطلب بي ربط:
اول: كم كم باورم مي شود كه جامعه ايران دارد عرفي مي شود.
دوم: دلم براي آقاي احمد و نيز فاطمه فرتوك زاده خيلي سوخت؛ به شدت از تقي شهرام متنفر شدم. از رسول جعفريان هم كمي دلخور شدم كه چرا سرنوشت شاپورزاده (فاطمه فرتوك زاده) را آنجور كه آقاي احمد گفته بود در كتاب نياورد. سوم: بماند چهارم: هر وقت زوار حضرت رضا به مشهد تشريف مي آورند به شدت متلك باران مي شوم. يعني زائران بيشتر به بنده متلك مي گويند تا مشهدي ها! پنجم: وقتي به مردم نگاه مي كنم احساس مي كنم خيلي از آنها دورم. جهان زيست آنها بسيار متفاوت با فضاي زندگي من است. از چشمان آنها اين را مي خوانم. مي ترسم! احساس بيگانه بودن مي كنم. |
|

